اوهام محرمانه
نشاید که زنجیر بر اوهام بست ، خوشا آن که زنجیر رویا گسست
|
|
رفتی نادر؟ بی خبر؟ ● به هلیا - الیکا - رایکا ... و فرزانه
«... زمانی که کودکی می خندد،باور دارد که تمام دنیا در حال خندیدن است،و زمانی که یک انسانِ ناتوان را خستگی از پای درمی آورد،گمان می بَرَد که خستگی،سراسرِ جهان را از پای درآورده است. چرا ناامیدان، دوست دارند که ناامیدی شان را لجوجانه تبلیغ کنند؟ چرا سرخوردگان مایلند که سرخوردگی را یک اصلِ جهانیِ ازلی-ابدی قلمداد کنند؟ چرا پوچ گرایان،خود را،برای اثباتِ پوچ بودنِ جهانی که ما عاشقانه و شادمانه در آن می جنگیم،پاره پاره می کنند؟ آیا همین که روشنفکران بخواهند بیماری شان به تن و روحِ دیگران سرایت کند،دلیل بر رذالتِ بی حسابِ ایشان نیست؟ من هرگز نمی گویم در هیچ لحظه یی از این سفرِ دشوار،گرفتار ناامیدی نباید شد. من می گویم:به امید بازگردیم- قبل از آنکه ناامیدی،نابودمان کند.» بخشی از "یک عاشقانه آرام"
آخر ابوالمشاغل! چگونه وقتی از هر کاری اخراج می شویم و به هوای شکست رکورد تو خم به ابرو نمی آوریم، باور کنیم که نیستی تا برایمان دست بزنی و از زیر آن سبیل های سفیدت لبخندی به صورت های مشتاقمان پرتاب کنی؟ نادر! اشک نمی ریزم ... به خدا اشک نمی ریزم. می دانم به بانو، گِرا داده یی که آنان که بر مزارم زار می زنند و شیون می کنند را نگاه نکن که آنان مرا نمی شناسند، هیچ وقت نمی شناخته اند... اما نادر! حق بده خسته شویم... (اما نه! خستگی که حق نیست...) راستی! پس بگو ... برای همین مواقع بود که گفتی خستگی حق نیست، هان؟ که حق نداشته باشیم خسته شویم؟ برای همین گفتی مقصد ما راه ماست؟ تا نایستیم و بگوییم خسته ایم؟ آره؟ عجب آدمی هستی نادر! نادر! می دانی که تو بودی عاشقم کردی؟ آره! همان زمان که نوشته بودی: اوایل به عشقت حسادت می کردم نادر! می دانی؟ اما باز خسته ام نادر! خردادِ تقویمم قلمی شد... مثل دفترم ... :پ.ن: >>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>> به راستی که تحمل تنهایی از گدایی دوست داشتن آسان تر است بیگانه ماندیم التماس شكوه زندگی را فرو میریزد. آنان که دیوار میان ما بودند ترس فرو ریختن عذابشان میداد
ردپای نادر در اوهام محرمانه: امام زاده گمشده
دو خط جمعه است چه رفته یی؟! چه زود می روی! سلام آخرت چه زود دخترک! اميد ايرانمهر |
|