تبليغاتX
اوهام محرمانه

نشاید که زنجیر بر اوهام بست ، خوشا آن که زنجیر رویا گسست






رفتی نادر؟ بی خبر؟ 

به هلیا - الیکا - رایکا ... و فرزانه

 

«... زمانی که کودکی می خندد،باور دارد که تمام دنیا در حال خندیدن است،و زمانی که یک انسانِ ناتوان را خستگی از پای درمی آورد،گمان می بَرَد که خستگی،سراسرِ جهان را از پای درآورده است.

چرا ناامیدان، دوست دارند که ناامیدی شان را لجوجانه تبلیغ کنند؟

چرا سرخوردگان مایلند که سرخوردگی را یک اصلِ جهانیِ ازلی-ابدی قلمداد کنند؟

چرا پوچ گرایان،خود را،برای اثباتِ پوچ بودنِ جهانی که ما عاشقانه و شادمانه در آن می جنگیم،پاره پاره می کنند؟

آیا همین که روشنفکران بخواهند بیماری شان به تن و روحِ دیگران سرایت کند،دلیل بر رذالتِ بی حسابِ ایشان نیست؟

من هرگز نمی گویم در هیچ لحظه یی از این سفرِ دشوار،گرفتار ناامیدی نباید شد.

من می گویم:به امید بازگردیم- قبل از آنکه ناامیدی،نابودمان کند.»

 

بخشی از "یک عاشقانه آرام"

نادر ابراهیمی واقعا «نادر» بود خسته ام نادر! خسته ام... این تعطیلات پنج روزه کم بود که حالمان را بگیرد تو هم وقتی بهتر برای شکستن دل هایمان پیدا نکردی؟ می دانم از ۲۲ سال قبل وعده داده بودی روزی دلمان را می شکنی و  به سفر آخر می روی و باز می دانم که چند سالی بود نمی نوشتی که به نبودنت عادت کنیم اما قبول کن مرد! وقتی هنوز هر شب با کلام تو سر بر بالش می گذاریم و صبح ها به هلیا صبح بخیر می گوییم و در تمام طول روز و ماه و سال به آنچه عسل می گفت می اندیشیم چگونه رفتنت را تاب بیاوریم؟

آخر ابوالمشاغل! چگونه وقتی از هر کاری اخراج می شویم و به هوای شکست رکورد تو خم به ابرو نمی آوریم، باور کنیم که نیستی تا برایمان دست بزنی و از زیر آن سبیل های سفیدت لبخندی به صورت های مشتاقمان پرتاب کنی؟

نادر! اشک نمی ریزم ... به خدا اشک نمی ریزم. می دانم به بانو، گِرا داده یی که آنان که بر مزارم زار می زنند و شیون می کنند را نگاه نکن که آنان مرا نمی شناسند، هیچ وقت نمی شناخته اند... اما نادر! حق بده خسته شویم... (اما نه! خستگی که حق نیست...) راستی! پس بگو ... برای همین مواقع بود که گفتی خستگی حق نیست، هان؟ که حق نداشته باشیم خسته شویم؟ برای همین گفتی مقصد ما راه ماست؟ تا نایستیم و بگوییم خسته ایم؟ آره؟ عجب آدمی هستی نادر!

نادر! می دانی که تو بودی عاشقم کردی؟ آره! همان زمان که نوشته بودی:
«من هرگز نخواستم که از عشق افسانه ای بیا فرینم باور کن!!!!
من می خواستم که با دوست داشتن زندگی کنم
کودکانه، ساده و روستایی
من از دوست داشتن فقط لحظه ها را می خواستم.....
آن لحظه هایی که تو را به نام می نامیدم!!!! »

اوایل به عشقت حسادت می کردم نادر! می دانی؟
کسی را نداشتم به نام کوچک صدایش بزنم...حالا ولی دارم نادر!
به لطف عاشقانه آرامت که می خواستی یادگاری باشد از تو و بانو برای ما که در آغاز راه بودیم...
... و یادگارت چه خوش چراغی شد در این کوره راه حادثه ...
      ممنون به خاطر این یادگار شریف      ...

اما باز خسته ام نادر!
اگرچه دانسته ام خستگی حق نیست که مرا به انکار حق بکشاند...
پس مطمئن باش خسته هستم از نبودنت اما منکر حق نه!
راستی ... هلیا دیروز سراغت را می گرفت... گفتم با اولین پرواز به شهری که دوستش می داشت خواهد آمد... هلیا منتظر است... توی راه معطل نشو... با غریبه ها سخن نگو... برای بوئیدن گل نسترن وقت نداری... زودتر برو... هلیا چشم انتظار است...

خردادِ تقویمم قلمی شد... مثل دفترم ...
هر بار به نام تو؛  نادر... مردی که دوستش می داشتم!

:پ.ن: >>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>

به راستی که تحمل تنهایی از گدایی دوست داشتن آسان تر است
سهل است که انسان بمیرد تا آنکه به تکدی حیات برخیزد

بیگانه ماندیم
زیرا سخن به تمامی گفتیم.
رانده شدیم
زیرا سخنی گفتیم كه انسان دوستدار شهادت كاغذین، دوستدار آن نبود.

التماس شكوه زندگی را فرو میریزد.
تمنا، بودن را بی رنگ می کند و هر آنچه از هر استغاثه به جای می ماند ندامت است!

آنان که دیوار میان ما بودند ترس فرو ریختن عذابشان میداد


ردپای نادر در اوهام محرمانه:

                                           هفتاد و یک ساله شدی نادر!

نوشته شده توسط اميد ايران‌مهر | وهم ثابت | موضوع: یادمان |

امام زاده گمشده 

به زهرای دوست داشتنی
که فردا زادروزش بود و زود رفت
خیلی زود...

 

دو خط
دو خط موازی نور می ریزند به این اتاق
در نیمه باز است و هنوز   صدات
در گوش این دیوارهای چوبی نحیف        منعکس
به انتظار یک صدای ناب

جمعه است
چه انصراف داده باشی و چه نه!
در به روی تو گشوده است تا ابد...

چه رفته یی؟!
که پرچم های سرخ     به افتخار تو برافراشته شد
و سرودِ شادِ پیروزی       - تلخ و مست -
طنین ۱۰۰ هزار بار مرگ را
به سوگ ما نشانه بست!

چه زود می روی!
کرانه ها هنوز روشنند
افق به راه توست منتظر... نرو!
از این ترانه بی خبر
ستاره ها،
شبانه پلک زن به انتظار چشم هات
نشسته اند تا سحر

سلام آخرت چه زود
چه بی گمانه        بی حساب
به سرنوشت ریخت               ای عزیز!
خنده های کودکانه ات چه سخت
پشتِ آن تصادف عجیب    مُثله شد،
و صادقانه شمع های این تولد غریب
ناتمام ماند
پیش عکس های تو
نزد چشم های تا همیشه اشک بار ما...

دخترک!
کنون کجاست بسترت؟
امامزاده گم شده،
میان اشک های مادرت
بــِــخیـــز!

اميد ايران‌مهر
یکشنبه ۲۹ اردیبهشت ۸۷

نوشته شده توسط اميد ايران‌مهر | وهم ثابت | موضوع: یادمان |